بستن تبلیغات

هیراد
هیراد

به تازگی تاب هیراد عزیزم رو بابای مهربونش تو پذیرایی نصب کرده تا پسر گلمون بازی کنه و کیف کنه البته تو این عکس قیافه هیرادم خیلی شبیه کسی نیست که کیف کرده آخه پسر گلم یه کمی کسالت داره...

 

موضوع :

نوشته شده در جمعه 26 مهر 1392ساعت 0:26 توسط مامان و بابا| |

این هم یه عکس جدید از پسر گلم که دیگه داره حسابی بزرگ میشه.

این عکس در تاریخ 28 سهریور ماه 1392 در ابرقو گرفته شده است.

موضوع :

نوشته شده در جمعه 26 مهر 1392ساعت 0:14 توسط مامان و بابا| |

تو راه برگشت از ابرقو چون به خاله زهره قول داده بودیم، رفتیم کاشان.

این عکس ها رو نادیه روز یکشنبه 30 شهریور ماه تو محوطه جلوی خونه خاله زهره در دانشگاه کاشان از هیراد کوچولوی من گرفته...

مثل اینکه خیلی هم تاب بازی به مذاق هیرادم خوش نیومده زبانخنده

این هم هیراد کوچولو و عمو سعید مهربونش (شوهر خاله زهره) که خیلی حق به گردن هیراد من داره، کسی که اولین بار هیراد من رو حمام کرد، اولین شبی که هیراد تا دیروقت گریه کرد و من و باباش حسابی دست و پامون رو گم کرده بودیم و استرس شدیدی پیدا کرده بودیم پا به پای ما هیراد رو بغل کرده بود و آرومش میکرد...من و هیراد به خاطر همه لطف هایی که به ما دارین ممنونیم عمو سعید!!!!!!!!!!!

موضوع :

نوشته شده در جمعه 26 مهر 1392ساعت 0:19 توسط مامان و بابا| |

سه شنبه ٢٦ شهریور ماه ساعت 10 صبح حرکت کردیم تا به ابرقو بریم. هیراد کوچولو برای دومین بار قراره بره به دیار پدری...

تو خونه مامان بزرگ عمه سهیلا و پسر کوچولوش علی هم بودند... خوب بود هیراد من در غیاب مامانیش و خاله لیلاش کمتر حوصلش سر میرفت.

اینجا خونه مامان بزرگه هیراد است.

اینجا هم خونه عمه سهیلاست شب آخر سفر. علی کوچولوی عمه سهیلا حسابی با پسرم مهربون بود و با اسباب بازی هاش از هیراد پذیرایی کرد.

موضوع :

نوشته شده در پنجشنبه 25 مهر 1392ساعت 23:45 توسط مامان و بابا| |

هیراد عزیزم جدیدا یاد گرفته دست بزنه...

نمی دانم این دست های کوچک فردا چه خواهند کرد، بر روی کلاویه های یک پیانو دلنوازی می کنند، بر تخته ای سیاه نقش دانش می زنند یا تیغ جراحی را مرهم هزاران درد می کنند، نمی دانم قرار است قلم به دست بگیرند و تجسم بزرگترین رویای محقق نشده من باشند (نوشتن) یا بر جسم بی جان یک چوب تندیس یک عشق را کنده کاری کنند ... نمی دانم این دست های کوچک فردا چه خواهند کرد اما امروز بر روزهای من شور و شوق می ریزند... عاشقم می کنند... وقتی لمسشان می کنم حس می کنم چه قدر زندگی رویایی شده، در همهمه ی این همه خستگی تازه ام می کنند، تمام آرزوهایم را زنده می کنند، مرا به آن سوی این دنیا می برند... کاش می دانستی چه قدر عاشق این دست ها هستم!!!!!!!!

این هم هدیه فاطمه خاله زهره برای پسر گلم که اینقدر شیرین دست میزنه قلبقلبقلبماچماچماچ

موضوع :

نوشته شده در سه شنبه 9 مهر 1392ساعت 1:39 توسط مامان و بابا| |

وقتی هیراد من متعجبه! تعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبسوالسوالسوالسوالسوالسوال

وقتی هیراد من متفکره! متفکرمتفکرمتفکرمتفکرمتفکرمتفکر

وقتی هیراد من عصبانیه! عصبانیعصبانیعصبانی

و وقتی هیراد من گریانه! گریهگریهگریهگریهگریهگریه

قربونه پسر متغیرم برم که فقط در عرض چند دقیقه (اون هم وقتی مامان میخواست ازش عکس بگیره) دچار همه این حالت ها با هم شد....

موضوع :

نوشته شده در سه شنبه 9 مهر 1392ساعت 0:57 توسط مامان و بابا| |

٤ مرداد یکی از روزهای مهم و خاطره انگیز بعد از تولدت شد. روزی که اولین دندون کوچولوت جوونه زد...

حتما وقتی بزرگ بشی می شنوی که "هر آنکس که دندان دهد نان دهد"؛ این ضرب المثل می خواد این رو بهت بگه که خدا هیچ وقت بنده هاشو تنها رها نمیکنه عزیزم هر کس تو این دنیا روزی خودشو داره اما من آرزو می کنم که تو جزء کسانی بشی پسرم که با تلاش و هنر خودشون به این روزی میرسن....

یک هفته بعد از رویش اولین دندونت و 5 روز بعد از دومیش (آخه دومیش هم 2 روز بعد جوونه زد) در 11 مرداد سال 1392 (همزمان با تولد 41 سالگی خان دایی وحیدت) من و بابا یه جشن کوچولو ترتیب دادیم و خواستیم این خوشحالی رو با بقیه اعضای خانواده شریک بشیم برای این مهمونی من و بابا تقریبا تا صبح بیدار بودیم تا خونه تمیز باشه شام آماده بشه خورده کاری های اتاقت تکمیل شه و چیزهای دیگه ... همه این چیزها بخاطره اینکه وقتی بزرگ تر میشی و میفهمی باور داشته باشی که من و بابا چه قدر دوستت داریم و تو چه قدر برامون مهمی عزیزم!

البته چون هیراد اون شب خیلی سر حال نبود تعداد عکس هامون خیلی زیاد نشد...

موضوع :

نوشته شده در دوشنبه 8 مهر 1392ساعت 1:02 توسط مامان و بابا| |

این سفر با یه خبر خیلی خوش شروع شد اون هم اینکه خاله لیلا بارداره و تا چند ماه دیگه هیراد قراره یه دوست خوب پیدا کنه... (لیلای عزیزم مبارکت باشه)

این عکس ها در مردادماه سال 1392 در روستای خوش آب و هوای جاسب در باغچه ی یکی از آشنایان گرفته شده است.

هیراد کوچولو خیلی از ننو خوشش میاد، با آرامش عجیبی توش به خواب میره البته هوای تمیز و نسیم ملایم اونجا هم قطعا بی تاثیر نبود.....

ایجا هم که ملاحظه میکنید هیراد کوچولو میو شده!!!!!!!خندهنیشخندقهقهه (البته چند روزیه که لثه هاش هم خیلی اذیتش می کنه)

 

موضوع :

نوشته شده در جمعه 5 مهر 1392ساعت 4:00 توسط مامان و بابا| |

بعد از مطالعه مجله چشم ما به کار با لب تاپ شما روشن عزیزم!!!

این همه علاقه و ذوقی که هیرادم به این وسیله نشون میده برام عجیبه، اون رو بیشتر از هر اسباب بازی خوشگل و رنگ و وارنگی دوست داره،

کاملا متوجه میشه که با فشار دادن کلیدها چیزی که تو مونیتور میبینه تغییر میکنه (این برام عجیب تره)...

به هر حال من که تا سال پایانی کارشناسیم دستم به لب تاپ نخورده بود، واقعا آینده این نسل ماشین و تکنولوژی دیدنی میشه....

موضوع :

نوشته شده در جمعه 5 مهر 1392ساعت 3:39 توسط مامان و بابا| |

الهی بمیرم که پشه ها خوردن تو رو گریه البته گناهی ندارن از بس شیرینی تو!!!!!!!!!!!!!!!

موضوع :

نوشته شده در جمعه 5 مهر 1392ساعت 3:27 توسط مامان و بابا| |

البته اینطوری هام که تو عکس به نظر میرسه نیست، منظورم اینه که هیراد کوچولو هنوز اینقدر زبل نشده که خودش موتورسواری کنه ولی خوب به کمک من و بابا یه کارهایی میکنه....

موضوع :

نوشته شده در جمعه 5 مهر 1392ساعت 2:47 توسط مامان و بابا| |

این دو تا عکس زیبا رو از موبایل خاله لیلا پیدا کردم که مال چند ماه پیشه!!! تاریخش با روند وبلاگ تناسب نداره، یه کمی قبل تر از سنشه ولی دلم نیومد از قلم بیفته خجالت

                                         

موضوع :

نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر 1392ساعت 23:40 توسط مامان و بابا| |

مثل اینکه مرسومه تو وبلاگ نی نی کوچولوها، عکس هایی هم از اتاقشون میذارن...

منم این عکس ها رو از دنیای کوچولوی پسر گلم گرفتم تا هیراد هم تو وبلاگش جای عکس های اتاقش خالی نباشه!!!!!!!!!!!!!

اتاق کوچولوی تو دلنشین ترین و رویایی ترین جای دنیاست برای من پسرم!ماچقلب

 

موضوع :

نوشته شده در پنجشنبه 21 شهريور 1392ساعت 12:53 توسط مامان و بابا| |

رفته رفته کنجکاو میشن، نسبت به همه چیزهای دور و برشون. میخوان از رختخواب و استراحت بگذرن و قدم به دنیای شیطنت های کودکانه بگذارند، میخوان بل برن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

هنوز نمیتونه اما مهم اینکه تلاشش شروع شده...موفق باشی پسر قشنگمقلبقلبقلب

موضوع :

نوشته شده در يکشنبه 10 شهريور 1392ساعت 0:26 توسط مامان و بابا| |

هیراد دیگه 5 ماهگی رو هم تموم کرد و ١٧ روزه که وارد ماه ششم زندگی شده. نمیدونم چرا ولی از وقتی به دنیا اومد همش منتظر رسیدنش به 6 ماهگی بودم. انگار یه چیز متفاوتی قراره اتفاق بیفته، انگار 6 ماهگی یه چیزیه مثل یه نقطه عطف. شاید چون فکر میکردم از ماه ششم به بعد بچه قابلیت های ارتباطی بهتری پیدا میکنه شایدم چون از ماه ششم به بعد، دیگه صرفا یه نوزاد شیرخوار نیست و باید خوردن چیزهای دیگر رو هم تجربه کنه. البته من یه کمی جلوتر و با اجازه پزشک این کار رو شروع کردم تا وقتی میرم اداره برای پسر عزیزم مشکلی پیش نیاد.

درضمن این عکس زیبا در تاریخ 29 خرداد ماه 1392 در خانه دایی وحید هیراد که برای مهمانی نهار اونجا بودیم گرفته شده است.

موضوع :

نوشته شده در شنبه 9 شهريور 1392ساعت 0:52 توسط مامان و بابا| |

خرداد ماه 1392 و ما باز هم اومدیم کاشان تا به خاله زهره اینا سر بزنیم البته این بار مامانی و بابایی هم همراه ما اومدن. پسر خوشتیپم آماده شده تا با هم بریم و شب رو بیرون خوش بگذرونیم اما بعد از اینکه لباس هاشو عوض کردم و یه کمی شیر خورد خوابش برد.

قربون اون شصتت برم که اینقدر خوشگل میخوریش.

مامان قربون اون قد و بالات بره که شلوار لی پوشیدی، عزیزم!!!!!!!!!!!

موضوع :

نوشته شده در شنبه 9 شهريور 1392ساعت 0:36 توسط مامان و بابا| |

هرچی بزرگتر میشی داری خوشگل تر میشی مامان! خیلی از اطرافیان میگن شباهت خیلی زیادی به مامانم داری (یعنی مامان بزرگ مادریت) شاید اول خیلی مشخص نبود اما حالا داره این شباهت بیشتر میشه!

امیدوارم همین طور که چهره ی خوشگلتو از مامانی به ارث بردی دنیا دنیا خوبی هایی رو که تو وجودش جمعه رو هم به ارث ببری عزیزم!!!!!!!!!!!!

موضوع :

نوشته شده در جمعه 8 شهريور 1392ساعت 20:52 توسط مامان و بابا| |

درسته که هنوز کامل کامل نمی تونه، اما همین ژست نشستن هم یه دنیا می ارزه. هیراد دیگه میخواد از عالم فقط تو رختخواب خوابیدن فاصله بگیره.

هیج وقت اینقدر از نزدیک رشد یه فرشته رو با همه وجودم حس نمی کردم اما هیراد عزیزم داره لحظه به لحظه جلوی چشم های عاشق و منتظر من و باباش رشد میکنه و بزرگ میشه، واقعا که خیلی لذت بخشه!!!!!!!!!!!!!!!

موضوع :

نوشته شده در پنجشنبه 7 شهريور 1392ساعت 0:48 توسط مامان و بابا| |

وای وای وای .... چه نگاهی، فکر کنم پسرم خیلی خوشش نیومده که عکسش رو اینطوری بذارم تو وبلاگ و همه ببیننش!!! هیراد کوچولو ببخشید ولی اینقدر بامزه شدی تو این عکس که دلم نیومد ازش صرف نظر کنم!

البته این هم بگم که دوربین فلش نزده، بیشتر وقت هایی که بخواهیم عکس بگیریم چشم های هیراد اینطوری محو دوربین میشه، کسی چه میدونه شاید در آینده مثل مامانش به عکاسی علاقه مند شد....

موضوع :

نوشته شده در پنجشنبه 31 مرداد 1392ساعت 20:01 توسط مامان و بابا| |

شاید یکی از علامت هایی که باعث میشه بزرگ تر شدن بچه رو با وجود اینکه همیشه در کنارش هستی و این پی بردن به تغییر رو سخت میکنه حس کنی، نگاه کودکت هست...

نگاه های هیراد من جهت پیدا کرده، معنادار شده...

و این خیلی لذت بخشه وقتی با نگاهش تعقیبت میکنه با نگاهش میخنده یا با نگاهش خواهش داره ...

موضوع :

نوشته شده در پنجشنبه 31 مرداد 1392ساعت 19:42 توسط مامان و بابا| |


صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد

طراح : پیچک دات نت